تبليغاتX
یادداشت های من
یادداشت های من

سلام، من بازم برگشتم. حدود دو سال البته یه کم کمتر، از روزی که تو این وبلاگ شروع به نوشتن کردم می گذره و من تو این دو سال اصلا به اینجا نیومدم تا چیزی بنویسم. تو این مدت می تونم بگم که خیلی چیزها بوده که تغییر کرده که شاید توی پست های بعدی راجع به بعضی هاشون بنویسم. فعلا در تعطیلات تابستانی به سر می برم. تو این دو سال تحصیلی که پشت سر گذاشتم خیلی درس خوندم و تلاش کردم البته خب نتیجه اش رو هم گرفتم و الآن دارم به خودم استراحت می دم.

تا بعد ...

|+| نوشته شده توسط یاسمین در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 14:25 |

من الان تهرانم. دیشب اومدیم تهران. امروز صبح هم رفتم دانشگاه. تا نزدیکای ظهر سخنرانی و اهدای جوایز به نفرات برتر و از این حرفا بعدش هم بردنمون دانشکده هامون در کل بد نبود اگه نمی رفتم بعدا فکر می کردم چه خبرا بوده اون وقت دلم می سوخت که چرا نرفتم.

از دیروز تا حالا اعصابم خرد شده حسابی.مسنجرم از یه offline که آدرس یه سایت بود ویروس گرفته و همین طوری هم واسه add listام اون offline رو می فرسته بدون اینکه من کاری بکنم.نمیدونم جه کار کنم.بیچاره دوست هام .

تا بعد...

|+| نوشته شده توسط یاسمین در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 23:47 |

دفعه قبل یادم رفت راجع به چند تا چیز بنویسم . اولیش که یه خبر خیلی خوشحال کننده و بسی ناباورانه بودو این بود که خواهرم در المپیاد شیمی موفق به کسب رتبه سوم شد. ما اصلا باورمون نمی شد واقعا در اینجا باید بهش تبریک بگم و بگم آفرین خیلی گل کاشتی. هرچند هنوز آدرس وبلاگم رو نمیدونه .ولی مطمئنا بعدا مطلع می شه .

دومیش هم می خواستم راجع به سریال نرگس بگم . بابا چی به چی شد ؟چرا نگفتند شوکت چی وصیت کرد؟ سمانه کجا رفت؟ ما 3 ماه تابستون هرشب پای تلویزیون نشستیم که آخرش این بشه؟

مطلب سوم این که فردا شب می ریم تهران البته شاید هم پس فردا صبح . آخه چهارشنبه دانشگاه واسه سال اولی ها جشن برگزار می کنه و به قول دانشجوهای سال بالایی جشن شکوفه هاست . یکشنبه هم کلاس ها شروع می شه . البته ممکنه تا موقع رفتنم یه بار دیگه آپدیت کردم شاید هم نتونستم و دفعه بعدی که اومدم تهران باشم پس تا بعد...

|+| نوشته شده توسط یاسمین در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 0:22 |

امروز صبح از تهران راه افتادیم. حدودای 9 هم رسیدیم خونه . دیروز ظهر ثبت نام بود .با خواهرم ومامانم رفتم دانشگاه البته دیگه نرسیدیم که بریم دانشکده مون رو ببینیم . انقدر خسته و گرسنه بودم که ترجیح دادم برم خونه. خوبیش این بود که همه کارهای ثبت نام رو خواهرم واسه ام انجام داد. خیلی جالب بود که بیشترشون فکر می کردند اون ورودی جدیده و من هم از همراهاشم.

روز قبل از ثبت نام یعنی پریروز هم رفته بودیم خرید و دیگه جاتون خالی کلی چیز خریدیم . مانتو و شلوار و کیف و کفش و ...دیگه حسابی به بهانه قبولی جیب خالی کردیم.

راستی یه چیز دیگه هم می خواستم بگم این که خواهشا بیرونی جایی می رید اگه کسی رو ویلچری دیدید و طرف معلول بود لطفا یکهو حس پزشکیتون بروز نکنه و به اطرافیانتون بگین که چه تشخیصی واسه بیماریش می دین چون دقیقا این اتفاق پریروز که رفته بودیم خرید واسه من افتاد . من نمی دونم اون خانم واقعا تا بحال بیمار سی پی دیده بودن که تشخیص دادن بنده سی پی دارم یا نه. من که واقعا حرصم گرفته بود از این که دکتر ها هم انقدر به سرعت نمی گن بیماری آدم چیه. اونوقت ایشون در حین بستنی خوردن با دوستان فهمیدن من مبتلا به سی پی هستم. عجب روزگاریه واقعا.

تا بعد...

|+| نوشته شده توسط یاسمین در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 16:11 |

می خواهیم بریم تهران شنبه ثبت نام دانشگاهه یکشنبه هم برمی گردیم بخاطر کار بابام . خیلی احساس دلشوره دارم نمی دونم طبیعیه یا نه . همش به این فکر می کنم کلاس ها که شروع شد نکنه من از همه ضعیف تر(یا به قولی خنگ تر) باشم . آخه من زیاد کامپیوتر تخصصی بلد نیستم.می ترسم اونجا که رفتم همه ، همه چیز بلد باشند غیر از من.

قبلاً فکر می کردم حرف واسه گفتن زیاد دارم که اینجا باید بگم ولی حالا می بینم نه این طورا هم نیست پس تا بعد...

|+| نوشته شده توسط یاسمین در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 16:9 |

آشنایی

سلام

امروز تصمیم گرفتم که بیام و اینجا بنویسم.هدف خاصی از نوشتن ندارم و ممکنه بعدا از نوشتن منصرف بشم . فعلا برای معرفی خودم می تونم بگم که 18 سالمه وامسال کنکور دادم و علوم کامپیوتر شریف قبول شدم . خونواده ما شامل 4 نفره :مامانم و بابام و خواهرم ومن . خواهرم 5 سال از من بزرگتره وامسال کنکور ارشد داد و داشگاه خودشن شیمی تجزیه شریف قبول شده .

نویسندگی من زیاد خوب نیست ولی امیدوارم نوشتن در اینجا حداقل این فایده رو برای من داشته باشه که نگارش من رو بهتر کنه.

پس تا بعد...

|+| نوشته شده توسط یاسمین در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت 13:1 |

Enrique Iglesias
Listen to Seven By Enrique Iglesias
Seven
DanceAge.com